تبليغاتX
برای شنیدن صدای خدا احتیاج به سکوت داری
گاهی خداوند به من می گوید کمی آهسته تر من هم دارم حرف میزنم
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

 

کلاغ و طوطی  هر دوزشت و  سیاه آفریده شدند

طوطی شکایت کرد و خداوند اورا زیبا کرد ولی

کلاغ گفت :هرچه از دوست رسد نیکوست و

نتیجه این شد که می بینی.

طوطی همیشه در قفس کلاغ همیشه آزاد!!!

نوشته شده توسط کیوان - | لینک به این مطلب |
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

اسپانیایی ها میگن : "عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس از دست دادن تو !" ایرانی ها میگن : "عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام میشود


قلب خودت رو با قلب من خالی نکن چون من قلبم رو قفل کردم و رو برگه نوشتم دور از دسترس اطفال.

یه روز یه مرد رشتی به زنش می گه بهت تبریک می گم مادر شدی زنه می گه منم دعا می کنم تا یه روز تو هم پدر بشی


همیشه عکس همسرت رو بزار تو کیفت که هر وقت مشکلی واست پیش اومد به عکسش نگاه کنی و بدونی که مشکل بزرگتری هم وجود داره


روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقیقت لباسش را در آورد . دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید . از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده


قلب دخترا مثل قبرستون می مونه، هرکی رفت توش دیگه بیرون نمی یاد ولی قلب پسرا مثل هتل پنج ستاره است معلوم نیست کی می ره کی می یاد


دیروز : از پذیرفتن خانم های بدحجاب معذوریم!!! امروز: از پذیرفتن خانم ها، با شلوار کوتاه معذوریم!!! فردا : خواهشا با شلوار وارد شوی

یه روز یه قزوینیه یه پیرمرد رو می برده مهد کودک و به مدیر مهد می گه : ببم جان اینو بگیر بی زحمت برای ما خوردش کن


بهترین دوست اون دوستی که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور شدی،حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی


می دونی چرا دو تا ترک نمی تونن شب پیش هم بخوابن ؟ چون سر اینکه کدوم وسط بخوابن دعواشون می شه


بیچاره مردها: وقتی به دنیا میان همه احوال مامانشونو میپرسن وقتی ازدواج میکنن همه میگن به به چه عروس خوشگلی وقتی هم میمیرن میگن آخ بیچاره زن


فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته


ترکه میره جلوی آیینه لپ خودشو می کشه میگه : چطوری خره!!!


یه اصفهانی می میره عکس نداشته قبرش بزنند تا گردن خاکش کردند


هنگامی که عشق تو را به اشارتی فرا می خواند رهرو عشق باش عاشق شو تیغ های نهفته عشق تو را خسته می کند نوای عشق چنان تند باد شمال در باغ رویاهای تو را اشفته می کند اما عاشق شو. جبران خلیل جبران


قلب من، دل من، خون تو رگهای من، نفس من، جیگر من، خلاصه . . . . . . . . . . . . همه وجودم درد می‌کنه، باید برم دکتر ببینم چرا اینطوری شدم!


هرگاه احساس کردی که گناه کسی آنقدربزرگ است که نمیتوانی او را ببخشی بدان که اشکال در کوچکی قلب توست نه در بزرگی گناه او

نوشته شده توسط کیوان - | لینک به این مطلب |
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
 

مهربون ، تازه دارم به این نتیجه میرسم که راست می گفتن

مثل اینکه رفاقت داره کم رنگ میشه ، رفیق کُشی باب شده و نامردی حرف اولو می زنه

همون بهتر که دیگه به کسی اطمینان نکنیم و بیشتر به فکر خودمون باشیم  تا دوستان . دوستانی که  ارزش  از این بیشتر نوشتن  رو ندارن .

نوشته شده توسط کیوان - | لینک به این مطلب |
یکشنبه هجدهم فروردین 1387

 

 

از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد.

                       خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.

از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد.

                       فرمود: لازم نیست ، روحش سالم است ،جسم هم که موقت است .

از او خواستم که لا اقل به من صبر عطا کند.

                       فرمود: صبر‌ ، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست ، آموختنی است.

گفتم مرا خوشبخت کن.

                       فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

                       فرمود: رنج از دلبستگی‌های دنیا جدا و به من نزدیک‌ترت می‌کند.

از او خواستم روحم را رشد دهد.

                       فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی‌ات را هرس می‌کنم تا بارور شوی.

 از خدا خواستم کاری کند از زندگی لذت کامل ببرم.

                       فرمود: برای این کار من به تو ، زندگی داده‌ام.

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم دیگران را دوست بدارم.

                      خدا فرمود: آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد ! 

نوشته شده توسط کیوان - | لینک به این مطلب |
یکشنبه هجدهم فروردین 1387

 

یک ضرب المثل قدیمی می گوید:

 میمون پیر دست اش را داخل نارگیل نمی کند.

در هندوستان شکارگران برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند ، یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهان اش می کنند. میمون دست اش را به داخل نارگیل و به موز چنگ می اندازد ، اما دیگر نمی تواند دست اش را بیرون بکشد ، چون مشت اش از دهانه ی سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطر این که حاضر نیست میوه را رها کند. در این جا میمون، درگیر یک جنگ نا ممکن معطل می ماند و سرانجام شکار می شود.

همین ماجرا ، دقیقا در زندگی ما رخ می دهد. ضرورت دستیابی به چیزهای مختلف در زندگی ، ما را زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی ، بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز .

در تله گرفتار می شویم ، اما از چیزی که به دست آورده ایم دست نمی کشیم . خودمان را عاقل می دانیم اما ( از ته دل می گویم ) می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است. 

نوشته شده توسط کیوان - | لینک به این مطلب |
یکشنبه هجدهم فروردین 1387

 

نیکوس کازانتزاکیس (نویسنده زوربای یونانی ) تعریف می‌کند که در کودکی ، پیله‌ی کرم ابریشمی را روی درختی می‌یابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده می‌کند تا از پیله خارج بشود ، کمی منتظر می‌ماند اما سر انجام - چون خروج پروانه طول می‌کشد - تصمیم می‌گیرد به این فرایند شتاب ببخشد .

با حرارت دهان‌اش پیله را گرم می‌کند ، تا این‌که پروانه خروج خود را آغاز می‌کند . اما بالهایش هنوز بسته‌اند و کمی بعد ، می‌میرد.

کازانتزاکیس می‌گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمی‌دانستم.

آن جنازه‌ی کوچک تا به امروز ، یکی از سنگین‌ترین بارها بر روی وجدانم بوده.

اما همان جنازه باعث شد بفهمم فقط یک گناه کبیره‌ی حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.

بردباری لازم است ، نیز انتظار زمان موعود را کشیدن ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است.

نوشته شده توسط کیوان - | لینک به این مطلب |
یکشنبه هجدهم فروردین 1387

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !

در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .

در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! 

در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!

در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.

در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.

حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند.

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست!

نوشته شده توسط کیوان - | لینک به این مطلب |
یکشنبه هجدهم فروردین 1387

 

مارسیا فریراس داستان مردی را به یاد می آورد که به سقراط نزدیک شد و گفت:

از آن جا که بسیار با شما دوست هستم  لازم است چیزی را بگویم!

سقراط گفت:

صبر کن! آیا سه آزمون را گذرانده ای؟ نخستین آزمون را انجام داده ای؟ آیا می دانی که آن چه به من می گویی حقیقت دارد؟

خوب...مطمئن نیستم اما شنیده ام که می گویند...

حکیم گفت:

پس آیا آزمون دوم را انجام داده ای؟ آزمون خوبی را. آیا گفته ی تو برای من خوب است؟

نه...کاملا برعکس...

اگر آزمون حقیقت و خوبی را انجام نداده ای پس حتما آزمون فایده را انجام داده ای. آن چه می خواهی برایم بگویی مفید است؟

مرد گفت: مفید؟ خوب مفید نیست.

فیلسوف با لبخند نتیجه گرفت:

اگر موضوع نه حقیقت دارد نه خوب است و نه مفید بهتر است خود را نگرانش نکنی.

نوشته شده توسط کیوان - | لینک به این مطلب |
Copyeight all right's reseved | © this Weblog